تبلیغات
گلبرگ سرگردان

وضع داخلی پاسگاه آشتیان در زمان تجمع دانشجویان در مقابل آن

پنجشنبه 7 آذر 1387 12:10 ب.ظ

نویسنده : نوشین

به نام خدا

در پی نظر یکی از دوستان مبنی بر دروغین بودن جریان اعتراض دانشجویان

در شهر آشتیان اینجانب بر این شدم تا تمامی اتفاقات به وقوع پیوسته در

پاسگاه آشتیان که به چشم خودم دیدم را برای شما بازگو کنم:

اگر در تاپیک قبلی خوانده باشید تا آنجا پیش رفتیم که ماشین ما داخل

پاسگاه شد و...

پاسگاه 2 حیاط داشت که ما ماشین رو در حیاط بالایی که از سطح زمین

بالاتر بود پارک کردیم.دیگر کسی کاری به ما نداشت و ما با خیال راحت و

همینطور با کمال دقت هر آنچه را که در پاسگاه اتفاق می افتاد میدیدیم.

وحشت و اضطراب و ترس سراپای پاسگاه رو گرفته بود.هیچ کدوم از

نظامیان ارام نبودند.هر کدام ایده برای متفرق کردن دانشجویان از آن محل

میدادند.یکی از نظامیانی که اونجا بود(من و پدرم تمام دیالوگهایی

که بین اینا ردوبدل می شد رو به راحتی می شنیدیم)گفت:یکی رو بفرستین

پشت بوم تا با این دوربین(اشاره ای به دوربین ما کرد)از دانشجوها عکس

بگیره.طرف شنونده گفت اما این دوربین برای خود ما نیست و...

که نظامیه وسط حرفش پریدو گفت عیبی نداره فعلا عکس نگیرید فقط وانمود

کنید که اینکارو دارین انجام میدین .در بین حرفاشم گفت که زنگ زدن تا یه

فیلمبردارو بیادو به طور واقعی از دانشجوها فیلم بگیره.

دانشجوها پشت در پاسگاه تجمع کرده بودن و مثل اینکه جمعیتشون هم

بیشتر شده بود.هنوز شعار میدادند و به طرف پاسگاه سنگ پرتاب میکردند.

به طوری که تمام شیشه های نگهبانی و حتی بانکی که درست به پاسگاه

چسبیده بود رو شکستند.

سربازان وظیفه هراز گاهز به سمت خیابان حمله ور می شدند و چند نفر

از دانشجویان را می گرفتند و با مشت و لگد و ناسزا گفتن آنها را به سمت

اتاق بازرسی راهنمایی می کردند!!!!

واقعا نمیدونم چطوری اون صحنه های وحشتناکی رو که دیدم توصیف کنم.

دانشجوهای بدبختو به زمین می کشوندند.و با مشت و لگد این طرف و آن

طرف پرتشون می کردند.صدای جیغ وداد دانشجوی بدبخت بالا می رفت.

اما اونا هیچ رحمی نداشتند.(یاد سازمان اطلاعات و امنیت کشور(ساواک)

می افتم)

شاید براتون جالب باشه که خیلی از کسانی که رو میگرفتن اصلا جزو

دانشجوها نبودند و فقط یه رهگذر ساده بودند.دقیقا صدای دادو فریادشون

زیر مشت و لگد اون.....یادمه که میگفتند:به خدا من دانشجو نیستم من

فقط داشتم رد می شدم و.....(من اشتباهیم)!!!

هیچ وقت یه صحنه از ذهنم پاک نمیشه و اون اینه که چند نفر یه پسر

جوونو بردن پشت یه دیوار و به قصد کشت شروع کردن به کتک زدنش.

متوجه نشدم که چرا با این بدبخت اینکارو می کنن ولی خوشبختانه یکی

از راه رسید و وقتی صدای فریاد و ضجه های پسره رو از پشت دیوار شنید

رفت و بهشون گفت :بسه دیگه ولش کنید.!

دیگه تقریبا 10شب شده بود که دیدم از پشت حیاط کلی نیرو اومده بود

تو پاسگاه.از در پشتی اومده بودند.این طوری که من شنیدم از اصفهان و

اراک اومده بودند برای کمک به نظامیان فلک زده و درماندهی آشتیان!!!

***************************************************

بعد از یک سال که از وقوع این ماجرا به طور اتفاقی 2نفر از پسرهای

دانشجو ی آشتیان رو دیدیم و آنها مقداری از وقایع بیرون از پاسگاه رو

برای ما گفتند.این 2 که دانشجوی زمین شناسی بودند گفتند خیلی از

دانشجوها چه دختر و چه پسر به دست این سربازها و نظامیان زخمی شده

بودند که البته هیچ کدوم از بیمارستانها و درمانگاهها ی آشتیان اجازه ی

پذیزفتن زخمی ها رو نداشتند.!!!

****************************************************

خلاصه بعد از کلی جدال و فریاد و شعار نمیدونم کی اومد و یه صحبتی با

دانشجوها کرد و دانشجوها کم کم متفرق شدند.

    

                                                                       پایان

***************************************************

****سربازان وظیفه با اصرار و التماس مراتب بالاتر بر ضد دانشجویان شورش

میکردند زیرا آنها اصلاراضی به انجام چنین.....نبودند!!!




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: تجاوز به دو دختر دانشجو در بازداشتگاه شهرستان آشتیان ،
دنبالک ها: تاپیک قبلی در مورد این موضوع ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 آذر 1387 01:57 ب.ظ

این داستان را حتما تا انتها بخوانید!!

یکشنبه 5 خرداد 1387 08:05 ق.ظ

نویسنده : نوشین
ارسال شده در: عمومی ،

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »




رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»


مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .


راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.


صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»


این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»


مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»


رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»


مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»


راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.


پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.


راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.


و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

واقعا شرمنده !!

منم که خوندم خوب رفتم سر کار!!!






بر گرفته از وبلاگ كمتر از 10 دقیقه




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

همان طور که مگس عسل را دوست دارد ...

سه شنبه 24 اردیبهشت 1387 08:05 ق.ظ

نویسنده : نوشین
ارسال شده در: عمومی ،

سلام دوستان

بعد از یک مدت طولانی که وبلاگوآپدیت نکردم

امروز میخوام یک مقدمه ای از کتاب

سینوهه پزشک فرعون براتون بنویسم.

البته اینکه چه برداشتی از این متن بکنید با خودتونه

ولی من این متنو بدون منظور ننوشتم

در این متن چیزی دیدم که به نظرم شباهت کمی به

مردم ما و جامعه ی ما نداره.

*************************************

در کتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم

یعنی به فرعون.در این دنیا تا امروز در هیچ کتاب و

نوشته حقیقت وجود نخواهد داشت.

ممکن است که لباس و زبان و رسوم و آداب و

معتقدات مردم عوض نخواهد شد و در تمام اعصار

می توان به وسیله ی گفته ها و نوشته های دروغ

مردم را فریفت.

زیرا همان طور که مگس عسل را دوست دارد

مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز

عملی نخواهد شد دوست می دارند.

آیا نمیبینید که مردم چگونه در میدان اطراف نقال

ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و

گوهر می زند و به مردم وعده ی گنج می دهد

می گیرند و به حرف های او گوش میدهند.

ولی من که نامم سینوهه می باشد از دروغ در این

آخر عمر نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را

برای خود می نویسم نه دیگران.

                                                                                       

                                                                                               پایان

****************************************




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 10:05 ق.ظ

دلایل درست ازدواج

شنبه 15 اردیبهشت 1386 08:05 ق.ظ

نویسنده : نوشین
ارسال شده در: عمومی ،

دوست عزیزم سلام

نمیدونم شمایی که الان میخوای این متنو بخونی در چه

رده ی سنی هستی اما هر سنی که داشته باشی این

نوشته بهترین راهنمایی برای مهمترین انتخاب زندگیته!

بله درست حدس زدی

مهمترین انتخاب زندگی انتخاب همسر مناسبه

پس این متنو بخون و اگه خواستی بیشتر راهنمایی بشی

نظرتو بنویس تا من ادامه ی این راهنمایی رو برات بنویسم

اول برات از دلایل درست ازدواج می نویسم و اگر اعلام

رضایت کردی دلایل نادرست ازدواج هم در پیشه.

دلایل درست ازدواج:

۱.نیاز به یک همراه و هم صحبت(اگه دیدی دلت خیلی گرفته

دوست داری با یکی حرف بزنی طوری که بهت آرامش بده

و بتونه در غم ها و شادی هات شریک بشه و همیشه

باهات همدرد باشه اگه به یاد ازدواج افتادی بدون که دلیل

درستی برای ازدواج داری)

۲.نیاز به عشق و صمیمیت( اگه دیدی نیاز به کسی داری که

نازتو بکشه بهت عشق بورزه و همیشه دوست داشته

باشه و از اینکه دوست داره لذت ببری اگه عاشق شدی

وبه فکر ازدواج افتادی راه درستیو در پیش گرفتی.

۳.نیاز به شریک حمایت کننده(اگه تو زندگیت دیدی که نیاز

داری تا یکی بهت امید ببخشه و حامی و تکیه گاه تو باشه

اگه برای رفع این نیاز به فکر انتخاب همسر افتادی بدون که

اشتباه نکردی)

۴.نیاز به شریک جنسی(اگه در خودت این نیاز رو احساس

کردی که کسی کنارت باشه تا نوازشت کنه و تو متقابلا

اونو نوازش کنی تا هر دو به آرامش برسین اگه یاد ازدواج

افتادی خیلی خوبه)

۵.نیاز به والد شدن(اگه  بچه ها و نی نی کوچولوهای

آشناهاتونو دیدی و آرزو کردی که هر چه زودتر تو هم  یه

بچه ی توپولی داشته باشی خوب حتما به فکر ازدواج

می افتی)

تموم شد دیگه!

 

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ناهین عن المنکر

یکشنبه 12 فروردین 1386 01:04 ق.ظ

نویسنده : نوشین
ارسال شده در: عمومی ،

یكی از همین ((ناهین عن المنكر)) دو آتیشه پیشم آمده بود كهآقا، نمی دانید،آنجا، دم در، عده ی زیادی از نسوان جمع شده اند و منتظر باز شدن در ورودی، بد وضعی بود
من ناراحت شدم.گفتم:چطور؟...مگر خانومی بی حجاب آمده است؟))
گفتنه ..آ..قا....بی حجاب كه نه.اما یكی از آن ها را دیدم كه در زیر چادرش دامنی پوشیده بود كه صحیح نبود
گفتم:مؤمن ! زیر چادر دامن كوتاه پوشیدن بیشتر منكر است یا از توی یك جمع انبوه ، دامن كوتاهی را زیر چادر دید زدن؟؟؟؟؟؟
برگرفته از كتاب شیعه

دکتر شریعتی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دلتنگی

یکشنبه 5 فروردین 1386 06:03 ق.ظ

نویسنده : نوشین
ارسال شده در: عمومی ،
دیگر درد دل ما با نگاه التیام نمیگیرد

دیگر نگاه برایمان کافی نیست

دیگر باید به تو رسید تا ارام شد

دیگر عشق را در کلمات نمیتوان جا داد

و دیگر کلمات تحمل و کشش عشق مرا ندارند

باید گریست باید فریاد زد بایدهوار کشید تا بتوان اندکی از غوغای درون دلمان را بر ملا کرد.

گفته بودم عاشقی کار ما نیست عشق مال ما نیست

گفته بودم عشق جائی در قلب شکسته ما ندارد

باور نمیکنم به همین راحتی و سادگی همه چیز فرو ریزد

انگار همین دیروز بود دخترک با ان نگاههای خشم الودش ما را از عشق و عاشقی ترسانید

در ان روز در ان گوچه ی باریک و دراز و در ان تنهائی و سکوت محض

دخترک با نگاهها و حرفهایش همه کاخ های ارزویم را نابود کرد و هیچ چیزی باقی نگذاشت

و بعد ان دخترک که تحفه عشق ما را رد کرد و نپذیرفت

وسرانجام تو توئی که عاجزم در شناختنت

روزی سرد و خاموش چون سفید مردگان یخ زده

و روز دیگر جذاب و شاد همانگونه که همیشه میخواهمت و

یکروز انقدر مستانه وار نگاهم میکنی که از چشمان و نگاههایت شرمم میشود و

روز دیگر حتی با نیم نگاهی درخت امیدم را زنده نمیکنی

به راستی تو که هستی و چه می خواهی؟

اگر منظور عشق و عاشقی است بیش از این ما را مرنجان

اگر منظورت هوس است همان یک گوشه چشمت هم کافی بود

مقصر کیست ؟ من یا تو ؟

توئی که با ان نگاهها و حالات مرا از خود بیخود کردی؟

یا منی که رویای تو را داشتن را در سر میپروراندم ؟

اما هر چه هست سزاوار این همه عذاب کشیدن نیستم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 13 1 2 3 4 5 6 7 ...